خوبی خدا جون؟؟؟
مطمئن باشم؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 6:0 توسط سپيده
|
سلام خدا
من سپیده ... در این سپیده دم اول هفته ... با کلی نقشه در سر
نقشه هایی از بهبودی گرفته تا انتقام از خیلی چیزها و خیلی اشخاص
من شنبه های نا خوشایندم رو با این فکر که تو هستی شروع می کنم
اینکه تو قدرتمندترین دوست منی ...
منو ببخش اگه نمی تونم بخاطر چیزی غیر از قدرت و مهربونیت دوستت داشته باشم
تو
منو دوست داری ... حداقل تو این لحظه که همچین حسی دارم
من قدرت تو رو دوست دارم ... می خوام ازش به منم بدی ...
بخشندگی بی منتت رو هم دوست دارم ... از اونم بهم بده ...
من حکمت تو رو هم دوست دارم ... از این یکی خیلی بهم بده ...
تو خیلی چیزا داری که من دوست دارم ... از همشون میخوام ...
من سپیده ... کسی که هرگز نتونسته فریاد بزنه ... منظورم همین فریاد معمولیه ... با اینکه حداقل یک روز درمیون بهش نیاز داشته
یه دختر آروم ... بی دردسر ... ملایم ... پر از مرگ و زندگی ... که وقایع زندگی کمتر از خودش اذیتش می کنند
دختری که هیچ وقت چیزی که هست رو نشون نمی ده ... چون خودش هم نمی دونه به چه دلیل
دختری که همیشه در حال جنگ و چنگ در انداختنه ...
گاهی فکر می کنم خوش بحال هر دومون که بهم فکر می کنیم
دو تامون چیزای خاصی داریم ... تو در مقام خدایی ... من در مقام انسان
دوست ندارم بهم بگی بنده ... اینو من باید تشخیص بدم که میخوام بنده ی تو باشم یا نه
اینکه من تو رو دوست دارم .... بهت فکر می کنم ... دلم میخواد بعضی چیزایی که داری به منم بدی دلیلش این نیست که میخوام بنده ات باشم
من می خوام آزادانه تو رو دوست داشته باشم ... و هر جایی که خودم ... خودم تشخیص دادم دل به بندگی تو بدم
ما می تونیم دوستای خوبی باشیم ... ما می تونیم بهم فکر کنیم ... تو به کارای من ... من به کارای تو ...
ما می تونیم با هم حرف بزنیم ... من از دردسرام ... تو از دردسرا
می تونیم از هم شکایت کنیم ... من از بعضی کارات ... تو از همه کارام
می تونیم نسبت به هم با معرف باشیم ... من تو رو جایی جا نذارم ... تو پشتمو خالی نکنی
نه؟؟!!!
مرسی از اینکه منو آفریدی ... میدونم کار آسونی نیست و از دست هر کسی هم برنمیاد ... مرسی که اینقدر با مرام بودی که که کوکم نکردی و که مثه این خدمتکارای ژاپنی فرت و فرت دولا راست بشم و بگم سرورم
باور کن برای خودت هم جذاب تره ... فکر یه روزی که من اونقدر درکت کنم که تا فرق سر به خاک فرو بیام و دیگه پا نشم ... کم حرفی نیستا
دوستت دارم ... خیلی هم زیاد ... اینو با همه قدرتی که داری و منم خیلی دوسش دارم حس کن
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 6:37 توسط سپيده
|
ببین خدا جون ... سپید دوستت داره ...
راستشو بخوای بیشتر از قبل به خیلی چیزا علاقه مند شدم
دلم خیلی چیزا می خواد
یه روز نشستم فکر کردم دیدم حالا که من باید زندگی کنم و باشم
پس باید یه چیزایی رو انتخاب کنم که دوسشون داشته باشم یا اینکه چیزایی رو که دوست دارم انتخاب کنم
برای منی که همچینا هم فلسفه زندگی رو درک نمی کنم اگه به خودم بود که ثانیه ای نمی موندم
اما یه چیزایی یعنی خیلی چیزا جلومو می گیره ... از بزرگترینش که تویی بگیر بیااااااااا تا کوچیکتریناش
حالا من یه سپید با کلی آرزو و هدف .... اووووممممم هدف که نه ... راستشو بخوای همچینا هم نمی شه اسمشو گذاشت هدف ... ولی خب بالاخره یه چیزایی هستن دیگه ...
این می شه که من به زندگی ادامه می دم و دلم میخواد که تو پیشم باشی ...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:45 توسط سپيده
|
هی رفیق ازت خواهش می کنم ...
البته خودت می دونی
یه بار
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6:31 توسط سپيده
|
ایمان داشتن به تو
یعنی دلتنگی من
یعنی فراموش کردن از دست رفته ها
و یا حتی نداشته ها
و شاید هم داشته ها
ایمان به تو
همان قضیه رقصیست که با هم داشتیم
بیا بازهم برقصیم
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:23 توسط سپيده
|
ها ها ها ها ها ... به من ... به من ... به دنیات ... نه ... به من ... به خودم ... ها ها ها ها
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:34 توسط سپيده
|
وقتی از خودمو و دنیا و زندگی و بقیه می ترسم ... خیلی خوب حست می کنم
وقتی قراره به خاطر خودم و زندگیمو دنیام از تو بترسم ... نمی فهمم چرا اینقدر بی غیرت می شم
حالا دارم دنبال اون شرمی می گردم که حاصل از این بی غیرتیه ... به این شرم نیاز دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 5:50 توسط سپيده
|
ای خدااااااااااااااااااااااااا
چطوری می شه ؟؟؟
خدایا حس می کنم ...
ای خدا دوسشون داری می دونم
مطمئنم
به دعاها و گریه هام مدیونی اگه واسشون کم بذاری
قسمت می دم به همین دردی که تو دلمه ... به همون بزرگی خودت اصلا
کمتر از بهترین هات نصیب مامان بابام نکن ... مواظبشون باش ... خدا
همه ی زندگیم و صد برابرش رو هم بیشتر زندگی کنم کسی مامان بابام نمی شن ...
توی همین سپیده دم به دعای من گوش کن
خوب گوش کن
خوب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 5:51 توسط سپيده
|
مرسی از اینکه هستی
داشتم نابود می شدم ... داشتم نابود می کردم
خودمو ... زندگیمو ... تو رو
مرسی از اینکه یادم میدی همیشه بنده هوسها نباشم
با همه پستیم بازم یاد تو باشم
ببین ... من دوست دارم یاد تو باشم
حالا دستمو محکم تر از قبل بگیر
پام پیچ خورده ... شایدم شکسته
حالا فقط تو باید باشی ... وجود .... تو فقط باید باشی
می خوام گوشه ای بخزم و بهت فکر کنم
تو
تو
تو
من تجربه دور شدن تو رو دارم
هرگز اون روزا یادم نمی ره
رنجش همیشه یادمه
پس بیخیال عملی کردنش شو ... باشه!
میخوام دوباره زندگی کنم ... با تو
تو
خدایا به راهی نروم که همه چیز در آن باشد جز تو!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:55 توسط سپيده
|
به نام تویی که همیشه رهاترینی
به نام تویی که من رها رو نمی رهانی
به نام تویی که نفرینم نمیکنی
به نام تویی که بازگشتم انتظار توست
انتظار تو حس من
به نام تو باقی زندگی ام
بیا دلتنگی رو بس کنیم
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:45 توسط سپيده
|