خدا جونم ممنون میدونم زندگی پر از فراز و نشیب یه روز خوب یه روز نا خوب اما هیچ روزی بد نیست مگر اینکه من کار بدی کرده باشم منم که با توقعهای بی جا به خودم ضربه میزنم مگه نه خدای من
خدایا شکر گزازتم و دوستت دارم از کمکت ممنون
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:32 توسط سپيده
|
سلام خدای خوبیها و لطافتها
من اومدم بازم حرف بزنم تو همه حرفام من رو میدونی و بیش از هزار بار شنیدی اما من نیاز دارم بازم بگم آخه...چی بگم فقط اومدم بگم حواست به من هست؟...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:3 توسط سپيده
|
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 20:34 توسط سپيده
|
خدا جونم الان حالم بهتره خیلی بهترم کاش می تونستم همیشه بی توقع تمام تلاشم رو بکنم خدایا من خیلی بهت اعتماد دارم واسه همینه که هر دفعه سختی هام رو راحت فراموش میکنم خدا جونم تو واقعا من رو دوست داری؟ خدا دلم می خواد با تمام وجودم بهت بگم دوستت دارم بهت اعتماد دارم حالا هر چی که سرم بیاد بازم می دونم تو هستی من هیچ وقت از این ناله نکردم که میترسم بد بخت بشم فقط گفتم خدایا من قدرت تحملم کمه وگرنه من مطمئنم که هیچ چیز بد نیست خدایا من همیشه دوستت دارم تو هم همیشه پیشم بمون جوری که احساست کنم تو رو ببینم تو هر لحظه ای
خدایا من رو به زندگیم و اونچه دارم قانع نکن بلکه از اون هم گریزانم کن که هر وقت چیزی ازم گرفتی ناراحت و دل نگرانش نشم
خدایا تنهام نذار که فقط تو رو دارم
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:52 توسط سپيده
|
خدایا چرا همیشه اینجوری می شه؟ من خیلی خسته ام تا کی می خوای من رو بکشونی همه تنم پر از زخم پر از درد شدم تا کجا باید بیام که دیگه تموم بشه من شکایت نمی کنم فقط ازت می پرسم تا کی؟ من دارم نابود میشم دارم از بین میرم دارم خفه می شم پر بغض شدم اما گریه نکردم... بگو تا کی تحمل کنم شدم بازیچه ی تو خودت خوشحالم میکنی اما فقط یه روز و تا چند ماه باید تاوان خوشیم رو بدم...دارم نابود می شم له می شم تو کجایی؟
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:17 توسط سپيده
|