تبليغاتX
...خدا می خوام باهات حرف بزنم...
....بسم الله الرحمن الرحیم،الرحیم،الرحیم،الرحیم ...
سلام ...دوست داشتم همیشه که بتونم بهت نزدیک بشم lما من لیاقتش رو ندارم نه؟...اما من که از تو ناامید نمیشم...همیشه برای من یک یار و یاوری.. کسی که همیشه ی همیشه به من میگه حواست رو جمع کن در بدترین مواقع هم تو تنها نیستی... منم این صدا رو می شنوم و این تنها امید من برای احساس خوشبختیست تو این رو بهتر از هر کسی می دونی من چه لحظات خوشی و چه غم دنبال اینم که چرا اینجوری؟...گاهی اوقات هم نادانی می کنم و در این لحظات چنان غرق می شوم که انگار دیگر کسی نخواهد آمد که این خوشی ها را بگیرد و یا مرا از این مرداب بیرون برد ... این خصلت زشتیست خصوصا برای آدمی که خدا را باور دارد...گاهی که چنین می شود تو مرا به خودم بیاور ...خدای من.. امشب شب زیبایی است برای همه ی کسانی که تو را دوست دارند من در این شب جاودانه از تو برای همه ی عزیزانم چه آنها را که به خاطر می آورم و چه آنها را که به یاد ندارم برای همه عمرشان ایمان به تو را آرزومندم تا بتوانند در همه ی لحظات محکم باشند و نیرویی چون تو را فراموش نکنند و به خاطر داشته باشند روزهای سختی را که تو آسان کردی و روزهای شیرینی را که تلخ کردی و هیچکدام آنها اهمیتی ندارند جز برای درک تو و افزایش ایمان به تو.... تو را همیشه وهمیشه دوست خواهم داشت تنهایم نگذاشتی و از تو بسیار ممنونم یاریم کن تا بیش از پیش تو و قدرتت را که در ذهن من نمی گنجد را دریابم ....مرا در یاب!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:45  توسط سپيده  | 

سلام...اینجا همه چیز برای حرف زدن با تو مهیاست همه چیز!!!مزاحمی نیست...فکری نیست ...خیالی نیست...واگه هست جز تو چیزی نیست تو بهتر از هر کسی میدونی که چقدر تو رو دوست دارم و به خاطر بودن با تو ...نمیدونم اما می دونم که بی نظیری...دیشب آسمون پر ستاره رو نگاه کردم تو خیلی هنرمندی تو خیلی زیبایی خیلی...دیشب خیلی دلم برات تنگ شده بود واقعا می گم...وقتی از اعماق وجودم به تو فکر می کنم میبینم هیچی کم ندارم واقعا هیچی کم ندارم تو بی نظیری بی نظیر بی نظی...ر همیشه تا ابد دوستت خواهم داشت تو برام از هیچی کم نذاشتی و من همیشه کوتاهی کردم اما واقعا می پرستمت... مثه همیشه می گم تنهام نذار کمکم کن من به کمکت همیشه نیاز دارم و از اینکه به من کمک می کنی مطمئنم ...بی نهایت من !!!!
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 14:12  توسط سپيده  | 

سلام خدا جونم نوید پیروزی که بهم میدی همش تو گوشمه من مطمئنم...
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 15:50  توسط سپيده  | 

سلام خدای مهربونم...با همه ی وجود تو رو احساس می کنم و تصمیم گرفتم همه چیز رو تغییر بدم دیگر به بیهوده ها و واهی ها نخواهم پرداخت و خود را اسیر بادها نخواهم کرد...همه ی خوبیهایت را می خواهم بگیرم و زیبا شوم...چه کسی می تواند مانع شود؟ هنگامی که تنها تو فرمان دهنده هستی ؟خدای من بگو "کن"که می دانم "فیکون"...همه ی خواسته هایم به تو منتهی است خدای من حرف زدن با تو را دوست دارم بیش از هر چیز دیگری صحبت با تو مرا مغرور می کند مرا سرفراز می کند و هیچ چیز خوشایند تر از غرور در کنار تو بودن نیست...خدایا یگانه ی من دوستت دارم و همه ی بنده های خوبت را ما را نیز از بنده های خوبت گردان...خدایا یک سال سرشار از غصه ها و شادی ها بر من همراه با دشواری ها گذشت و اکنون چشم من مثل همیشه و حتی بیش از پیش به لطف توست...مبادا دستم را رها کنی...مبادا تنها بمانم...خدای من عاشقانه تر از عشق دوستت دارم...
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:34  توسط سپيده  |