خسته ام ،خییییییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییی....
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:45 توسط سپيده
|
همه ی پستها یه جورایی شبیه به هم هست
اما من دوست دارم بازم بنویسم،دوست دارم هر از چند گاهی باز ازت بخوام که تنهام نذاری،ازت تشکر کنم به خاطر همه چیز ، هر روز که می گذره می فهمم هیچ اتفاق بدی اطراف ما رخ نمی دهد،همه ی آنها نشانه هستند برای درک لطف و خوبی های بی نظیر تو
من همیشه به یاد تو هستم،همیشه تو را احساس می کنم،دوست دارم که مرا مانند همیشه حمایت کنی و مرا محتاج خلق نکنی
هرگز تنهایم نگذار
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:18 توسط سپيده
|
اگر نمی بارم ،دلیلش رو هم نمی دونم،اما اگه فقط یک روز در سال باشد که ارزش اشک ریختن داشته باشد اون روز،پایان همین ۳۰ روز است ، خدایا ازت ممنونم به خاطر اینکه تونستم یک سال دیگه هم باشم تا ۳۰ روز بفهمم که هیچی نیستم ،اما من این حس رو دوست دارم چون واقعیه تنها چیز واقعی ، خوشحالم چون یک سال دیگه هم فهمیدم و شرمگین چون تنها افطار کردیم ،هر ۳۰ روز تنها و خیلی ها نتوانستند که افطار کنند و نه این ۳۰ روز بلکه هر روز روزه دار بودند
خدایا همه ی ما به کمک هم نیاز داریم و همه ی ما به تو
همه ی ما را یاری کن
ایمان ،صبر ،تقوا .... برای همه ،همه ی ما نیاز داریم
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:31 توسط سپيده
|
یک چیزی اینجا هست که من رو نگه می داره ... خیلی چیزا هست که می شه گفت ارزش دلبستن می تونن داشته باشن ،اما من فقط یکیشون رو انتخاب کردم
می دونم که خدایا ،تو این رو می خوای ،منم می خوام ...
خدای من دوستت دارم و حرفم رو پس می گیرم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 19:21 توسط سپيده
|
چرا متوجه نیستی،من اینجا کاری ندارم،چرا جوابم رو نمی دی،من به هیچ چیز و به هیچ کس تعلق ندارم و هیچ چیز و هیچ کس به من تعلق ندارد و من آرزوی هیچ چیز و هیچ کس را ندارم ،خیلی بی تفاوت شدم به همه چیز و به همه کس،حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم،تو که می تونی بفهمی دیگه چرا ... چرا ساکتی؟!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:19 توسط سپيده
|
خدا یا یه خواهش ازت دارم ... من رو بیار پیش خودت ، از اینجا خسته شدم ، ازت خواهش می کنم ...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:35 توسط سپيده
|
هیچ چیزی غیر ممکن نیست،تو دوست داشتنی ترینی و جز این هیچ چیز تکانم نمی دهد ،ترس را کنار گذاشتم و آرام تر از همیشه ...
خودم هم نمی فهمم وقتی تو رو باور کردم این نگرانی های بی مورد من از چیه!!!
وقتی تو رو به عنوان بزرگترین قدرت شناختم چه چیزی می تونه مهیب تر به نظر بیاد که باعث هراس بشه!!!
به خودم می گم تو هنوز خیلی ضعیفی ،اونقدر که به خدا که هیچی به حرفی که هم که خودت می زنی ایمان نداری،همه ی نوشته هات از قدرت و بزرگی خداست اونوقت تا یه چیز غیر عادی می بینی جا می زنی انگار که نه اون زمان خدایی بوده و نه این زمان ...
خدایا هر بار که می ترسم باید توبه کنم ،توبه از یک گناه بزرگ،بزرگترین گناه،ترسیدن از چیزی که به نابود کننده ی آن ایمان دارم،شرم آور است
خدایا ایمانمان را افزون کن باورمان را قوی و دلهایمان را محکم
تو تنها امید من هستی برای داشتن امیدهایم
نمیدونم چه چیزی از تو خواستم که تو همون یا بهترش رو بهم ندادی و من اونوقت همش ....
من رو ببخش ... خیلی بی انصافم
من رو ببخش ...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:26 توسط سپيده
|
سلام خدا، بسیار حالم خوب نیست ،چه اتفاقی افتاده؟ ... اما می دونم که مراقبم هستی ... من خیلی بهت امیدوارم ... منتظرم ...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:2 توسط سپيده
|