سلام خدا
یه وقتایی می گم میام اینجا بنویسم چی کار؟ تو که همه چیز رو می دونی ،نه؟
گرچه منم همه چیز رو اینجا نمی گم و می ذارم خیلی از حرفام رو همون فقط خودت بدونی و بس
خدایا مدتیست که تو رو بیش از پیش احساس می کنم ،نه، می شه بگی بیشتر باورت کردم ،نه، می شه بگی خودم رو شناختم ،نه،بازم نه، اما می دونم که یه چیزی رو که می فهمم که داره به دردم می خوره رو شناختم یه جورایی به تو مربوطه،خدا جونم کاملا بهت اعتماد دارم، همه ی ما اشتباه می کنیم ، همدیگر رو متهم می کنیم و هیچکدوممون به خودمون نگاه نمی کنیم، خب ما کی هستیم ،خدایا منظورم از ما فقط خودمه می گم ما که اگه کسی خواست خودش رو با من حساب کنه بدونه که یکی مثه من درکش کرده، خدایا دعایی ندارم جز ایمان برای همه ایمان و صبر در راه ایمان، ایمان یعنی سپردن همه چیز دست تو در حالی که تمام تلاشت رو برای بودن و خوب بودن می کنی ، نذار فراموشت کنم،نذار فراموشت کنیم، دوستت دارم و تو تنها کسی هستی که واقعا دوستش دارم و از دوست داشتنش خسته نمی شم و احساس بیهودگی بهم دست نمی ده
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:3 توسط سپيده
|
سلام خدای خوبم،هیچکس و جز تو هیچکس از حال و درون و باطن من آگاه نیست، من بنده ی پاک و مؤمنی نیستم ، اما همیشه به یاد تو بودم و هستم،تو می دونی وقتی میام اینجا،دلم گرفته است یا از خودم یا از کارهای خودم من هیچ کس رو مقصر نمی دونم ، حالا اومدم که قلب و ذهن و افکارم رو به تو امانت بدم ، خدایا مرا بپذیر و به حال خود وا مگذار
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:59 توسط سپيده
|
سلام،خدا جونم ، خوبم ،تو می خوای من خوب باشم؟!!! خب منم خوبم ، یعنی عالی
تو می دونی که من خیلی بهت علاقه دارم؟!!! می دونی که هر اتفاقی که تو زندگیم می افته می دونم یه جاییش تو هستی ، تو که باشی من خیالم راحته ، تو اوضاع رو درست می کنی جوری که نه فقط به نفع من بلکه به نفع همه است ، من این رو با تمام وجودم می فهمم ، واسه اینکه دیگه کمتر چیزی پیش میاد که بتونه من رو ناراحت کنه ، اونی هم که من رو ناراحت می کنه خودمم ، اونوقتایی که فکر می کنم نفس کشیدن هم حتی سخته وقتایی که فکر می کنم که افکارم بیهودست وقتایی که فکر می کنم زندگی آخرش که چی!!!! از این فکر ها می کنم بلافاصله هم پشیمون می شم ، آخه من مگه چی می دونم که همچین قضاوتی می کنم ، دوباره اون مو قع می شه که یاد تو می افتم ، پیش خودم میگم مگه من تو زندگیم کار خرکی کم انجام دادم و تو هم مگه کم اونا رو جمع و جور کردی وقتی یاد روزهای گذشته می افتم با همه ی آدمهاش و همه ی خوبی هاش و همه ی بدیهاش می بینم که همه چی گذشت ، چه سخت چه آسون این آدمها ،این روزها ،این شبها هم میگذره چه خوب چه بد یه چیز فقط می مونه اونم تویی ... با من باش تا همیشه
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:4 توسط سپيده
|
خدایا ، به بعضی از پست هام که نگاه می کنم،میبینم عجب آدم نا شکری هستم ،اما حقیقتش این است که من واقعا تو رو دوست دارم، وقتی تو رو دارم چرا سعی می کنم خودم رو ناراحت بگیرم؟
می دونی من فکر می کنم نا امید بودن و ناراحت بودن از هر کاری سخت تره
خدایا فدات شم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:33 توسط سپيده
|
خدایا دارم کم کم از پا می افتم ....
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 20:15 توسط سپيده
|