تبليغاتX
...خدا می خوام باهات حرف بزنم...
....بسم الله الرحمن الرحیم،الرحیم،الرحیم،الرحیم ...
می خوای اینجوری ادامه بدی؟!!!!
مهم نیست در هر حالی من پایتم
تو عشق منی ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:10  توسط سپيده  | 

بهت ایمان دارم ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط سپيده  | 

خدا جونم این پست رو می خوام فارغ ازین دنیا بنویسم تو عشق واقعی هستی خدا،بی نهایت دوستت دارم و تنهام نذار ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط سپيده  | 

خدا جونم به نظر می یاد که باید حالم گرفته باشه اما نه،اما واقغا نیست،وقتی من به انجام کاری که می کنم اول از همه به تو اعتقاد و ایمان دارم و بعد از اونم به خودم و احساسم مطمئنم چرا باید ناراحت باشم،هر اتفاقی بیفته هرچقدر هم تلخ من و اون تو رو داریم و این برای هر دومون کافیه مهم این نیست که اون می خواد بمونه یا نه مهم اینه که کاری نکنیم که تو تنهامون بذاری،خدایا این بار از هیچی نمی ترسم،از هیچی،خدا جونم دوستت دارم،خدایا خیلی دوستت دارم فقط تو شاهدی که تا چه حد سر حرف و احساس و عقیده ام موندم،خودت چند بار خواستی به خودم ثابت کنم که چه کارم؟!!! حالا دیگه حتی اگه اونم نفهمیده تو و من خوب می دونیم که جایی برا نگرانی نیست،خدایا با همه وجودم بهت ایمان دارم،هیچ لحظه ای برام خالص تر و مطمئن تر از این لحظه نیست ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:37  توسط سپيده  | 

خدا جونم ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:34  توسط سپيده  | 

امشبم را پر برکت گردان .......
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط سپيده  | 

سلام خدا جونم،صبح قشنگیست و من ادامه ی این زیبایی رو آرزومندم،راستش اومدم که زیاد بنویسم،خدایا داشتم این وبلاگ رو ورق می زدم،انگار که تو دقیقا می دونستی از چه موقع باید شروع کنم به نوشتن،از وقتی که قرار بود یه چیز واقعی در من شکل بگیره که فقط من و تو از اون خبر داریم،خدای عزیزم،احساس می کنم توی این صبح بیشتر و بیشتر بهت نزدیکم و تو بهتر صدای من رو می شنوی،صدایی که معلون نیست توش چیه،شوق؟یا درد؟
مهم نیست تو این صدا چیه مهم اینه که تو این صدا رو می شنوی،خدای خوبم،من احساس خیلی خوبی دارم،و از تو مطمئنم،خدایا من باید چی کار کنم که تو هم از من مطمئن شی،خدایا زندگیم رو که دوره می کنم،می بینم با این عمر نه چندان زیاد،احساسهای متفاوت،خیلی متفاوتی رو تجربه کردم،و همه ی این احساسها درونی بوده،چه وقتایی که فکر می کردم تو رفتی،خدا یادت ههههههههههست؟!!! یادت هست اون روزا چی می کشیدم،بدترین روزهای زندگیم بود،و بدتر از این که آدم فکر کنه تو نباشی مگه ممکنه؟!!!!!!!!!
خدایا با همه ی وجودم میخوام نا امیدم نکنی و تنهام نذاری،من به خیر تو راضیم
...
خدا جونم دوستت دارم تو این صبح قشنگ و هر لحظه ی دیگه ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:20  توسط سپيده  | 

خدایا اولین باری هست که این حرف رو اینجا می نویسم
خدای عزیزم من بد جوری عاشقم (شرمنده سرم رو انداختم پایین)
می خوای با من چه کار کنی،هر کار کنی من ...
خدایا از تو که عزیز تر نیست.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:1  توسط سپيده  | 

خدایا هر چیزی رو که می دی تحملش رو هم بده
خدایا من بنده ی خوبی نیستم
به کمکت نیاز دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط سپيده  | 

خدا جونم مرسی
فوق العاده بود،خدایا ازت ممنونم
خیلییییی زیااااااااااد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:11  توسط سپيده  | 

خدایا دیشب یه حس فوق العاده رو تجربه کردم،بی نظیر بود،اصلا نمی دونم واسه چی یه همچین حس قشنگی رو به من دادی،دیشب متوجه شدم که به شدت عاشقت هستم و تو تنها عشق واقعی من هستی و لاغیر و لاغیر و لاغیر ...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط سپيده  | 

خدایا به خاطر این حال و احوال خوب ازت متشکرم ... تو می دونی چه موقع باید  ....!!!!!!!!
آره،من با همه ی بدیهام عاشقتم و دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط سپيده  | 

خدای خوب و نازم،یه تصمیم گرفتم،از اون تصمیم های جدی که بهش می گن کبری،خدا جونم می خوام با کمک تو تغییر کنم،می خوام .... تو می دونی
خدا جون دوستت دارم،تنهام نذار و بیش از اونچه که فکر می کنم کمک کن
خدایا تو تنها دوست و پناه منی ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:51  توسط سپيده  | 

خدایا اومدم از ته دلم یه دعا برای یه نفر کنم،من اینجا رو خیلی دوست دارم،و می دونم برای تو فرقی نداره که چه جوری دعا کنم،اما خدا جونم تو همین لحظه ازت می خوام کمکش کنی، من آدم درستی نیستم،اما می دونم که تو گوش می دی خدایا تو این لحظه یه کمک حسابی بهش بکن
خواااااااااااااهش می کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:3  توسط سپيده  | 

یه نجوای خیلی آروم و خفیف و نا واضح یه نوید خیلی خوب بهم میده که خودمم دقیقا نمی دونم چیه ...
اما این حس رو دوست دارم ...
و بهش ایمان دارم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:34  توسط سپيده  | 

چه جوری باید تحمل کنم؟!!!!!!!!۱
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط سپيده  | 

اصلا حال خوبی ندارم ...
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:40  توسط سپيده  | 

بی نهایت بهت نیاز دارم
خیلی زیاد
خدایا، من رو از این خود آزاری نجات بده
دوستت دارم
کمکم کن
خواهش می کنم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:39  توسط سپيده  | 

خدا جونم،احساس می کنم تازگیا تو رو یه جور دیگه می بینم،یکمی توصیفش سخته اما سعی می کنم اینجا برات بنویسم،گرچه تو بهتر از خودم می دونی که چی میخوام بگم
احساس می کنم زندگی هیچ ارزشی نداره و این منم که باید بهش ارزش بدم اونم به خاطر اینکه از این پایین بهت بگم ،ببین خدا درستش کردم
سخت بود اما من،سپیده،تونست درستش کنه
احساس می کنم این مدت زیادی درگیر هیچ و پوچ بودم
یه چیزایی رو بی خودی با یه چیزای دیگه اشتباه گرفتم
می خوام بگم یه جورایی پشیمونم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:44  توسط سپيده  | 

می دونم که می تونم،می دونم که هستی،تو می بینی ... خدای من تو همه چیز و همه کس رو می بینی
خدایا از اینکه حال بهتری دارم ازت ممنونم
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:13  توسط سپيده  |