سلام خدا جونم،صبح قشنگیست و من ادامه ی این زیبایی رو آرزومندم،راستش اومدم که زیاد بنویسم،خدایا داشتم این وبلاگ رو ورق می زدم،انگار که تو دقیقا می دونستی از چه موقع باید شروع کنم به نوشتن،از وقتی که قرار بود یه چیز واقعی در من شکل بگیره که فقط من و تو از اون خبر داریم،خدای عزیزم،احساس می کنم توی این صبح بیشتر و بیشتر بهت نزدیکم و تو بهتر صدای من رو می شنوی،صدایی که معلون نیست توش چیه،شوق؟یا درد؟
مهم نیست تو این صدا چیه مهم اینه که تو این صدا رو می شنوی،خدای خوبم،من احساس خیلی خوبی دارم،و از تو مطمئنم،خدایا من باید چی کار کنم که تو هم از من مطمئن شی،خدایا زندگیم رو که دوره می کنم،می بینم با این عمر نه چندان زیاد،احساسهای متفاوت،خیلی متفاوتی رو تجربه کردم،و همه ی این احساسها درونی بوده،چه وقتایی که فکر می کردم تو رفتی،خدا یادت ههههههههههست؟!!! یادت هست اون روزا چی می کشیدم،بدترین روزهای زندگیم بود،و بدتر از این که آدم فکر کنه تو نباشی مگه ممکنه؟!!!!!!!!!
خدایا با همه ی وجودم میخوام نا امیدم نکنی و تنهام نذاری،من به خیر تو راضیم
...
خدا جونم دوستت دارم تو این صبح قشنگ و هر لحظه ی دیگه ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:20 توسط سپيده
|